X
تبلیغات
ღ امیرحسین شیرینی زندگی ما ღ

ღ امیرحسین شیرینی زندگی ما ღ

زيرا امروز ميدانم كه لحظه های رفته وخاطره های كوچك،به راحتی فراموش ميشوند

 و نميخواهم كه فردا از شيرينی دنيای كودكی ات بی خبر باشی

چون دوستت دارم ...

و اما روزی اين كتاب بزرگ را به دست خودت ميسپارم ... 


 
آن روز كه صدايت طنين مردانگی دارد، آن روز كه در نگاهت بهار جوانی موج ميزند٬

 تا اين شاخه های اقاقی را از آن پس٬تو بپرورانی.... 

          کسی که لحظه ٬لحظه های زندگیت را هرگز فراموش نخواهد کرد  

 

لینک صوتی (  د د د د )گفتن گل پسری

http://s4.uploadbaz.com/files/1/u7pz0k0z9x06xs/aaa1.mp3

برای دیدن عکس های تولد سالگی امیرحسین

 

به ادامه ی مطلب مراجعه کنید   

 


برچسب‌ها: تولد امیرحسین تولد زنبوری تولد 1 سالگی با تم زنبور
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1390/03/22ساعت 2:46 توسط ღ عمه ی امیرحسین ღ |



یادداشت خصوصی 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1393/01/19ساعت 15:31 توسط ღ عمه ی امیرحسین ღ |

سلام عزیزه دل عمه

هم سال نو و هم 3سال و 7 ماهــگــیت مبـــارک


همزمان با 3سال و 7 ماهه شدنت ، اولین دور شدن از مامان و بابایی رو تجربه کردی.


بخاطر تعطیلات و عید چند روزی همه ابادان بودیم. امروز باباجون و مامان جون میخواستن برگردن خونه ، شما هم قبول نکردی برن و همش گریه میکردی و میگفتی : من فـَ اَت باباجونو میحــوام، آبادانو دوس نــدالَم ، آبادان اَیــِه و ... تا اینکه باباجون مجبور شد شما رو هم با خودشون ببرن. از وقتی هم رفتی بابا ناراحت و مامانی همش گریه میکرد .آخه دوری تو واسشون سخته.


یه شب رفتیم منطقه ی ازاد اروند . اونجا یه آقایی بود که یه موتور برقی داشت و بچه ها رو سوار میکرد. شما میخواستی سوار بشی اما از اونجایی که همه ی ما مخالف بودیم و میگفتیم که موتوره بزرگه و تو نمیتونی سوارش بشی. اما حرف فقط حرف خودت بود و با پافشاری و اصرار منو شما رفتیم که سوار بشی. اول اون آقاهه اسمتو پرسید و بهش گفتی : امیـــل اُســـین . بعد که نوبتت شد و سوار شدی و تونستی موتور رو کنترول کنی ( البته با کمک همون آقاهه ) بعد میومدی جلومون تاب میخوردی و میخندیدی. تا حالا اینقدر خوشحال ندیده بودمت. خیلی ذوق کرده بودی . از اینکه تونستی سوار بشی و پا حرفت بودی خیلی خوشم اومد.



اولیــــــــن عکس سال 1393 با لباسی که منو عمو محمد سوغاتی واست از مشهد آوردیم:) چقدر هم بهت میاد عمه جونم ( ماشاالله )



پازل باب اتفندی، عیدی منو عمو محمد واسه بهترین عیدی خدا به ما 


جمعه،1 فروردین تالاب شادگان



نوشته شده در سه شنبه 1393/01/05ساعت 16:14 توسط ღ عمه ی امیرحسین ღ | |


سلام عزیزه دلم، سلام زندگیــم :

سال 92 با همه ی خوبی ها و بدی هاش داره تمام میشه. کاش سال جدید مثل این سال پر از اتفاقای بد نباشه . توی این سال دفعات دوریت از ما خیلی زیاد بود امیرحسین. با اینکه بیشتر روزها پیش ما نبودی ، اما هر روز بیشتر از قبل واسمون عزیز میشدی. اینم رسم بد روزگاره که باید از ما دور باشی.


عمــه جون منو ببخش به خاطر اینکــه ایـــن روزا همش مشغول خونه تکونی بودم نتونستم وبلاگتو آپ کنم. 


مامانی و بابا لباسای عیدتو خریدن و تو هم با ذوق زیـــاد هرکی رو میبینی میگی: من دوماد ســُدَم . لباس دومادی دالـــَم


ایــن روزا خیلی زودرنج شدی ، زود هم عصبانی میــشی و زود هم میگــی : من اودَمو میـتُسـَم از دستتون ( من خودمو میکشم از دستتون )


وقتی کار بد میکنی و ما باهات برخورد میکنیـــم ناراحت میشی و با داد میگی : من با همتــون قــهلم ،  شــوما همتون ســَلـَم داد میدنید.


بعضی روزا حرفای خوب و قشنگ میزنی امـــا بین اون همه حرف ها و حرکات خوب متاسفانه گهگاهی حرکات و حرف های بد هم داری و نمیدونیــم از کجا یاد گرفتی و چرا باز تکرار میکنــــی.


رفته بودیم کتاب فروشی ، تا چشمت به پازل حروف الفبا خورد گفتی: من بوزوگ سـُدم از اینا میحوام 


ایــنم عکسای نازت که انتخاب ژست با خودت بود 




:( اینم از آخرین پست سال 1392. کاش تحویل سال کنارمون بودی امیرحسین. 



سال نو مبـــــــارک نفس عمــه  



بــقـــیـــهـــ هــم ادامــهــ ی مــطــلــبــ



 امیــرحسین جونم قبل از تحویل سال اومدی پیشموووووووون



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1392/12/29ساعت 0:45 توسط ღ عمه ی امیرحسین ღ | |


یـــادداشت خصوصی



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1392/12/26ساعت 0:43 توسط ღ عمه ی امیرحسین ღ |



         یـــادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1392/12/12ساعت 0:22 توسط ღ عمه ی امیرحسین ღ |


همه ی زندگیم سلام

 

 


۳ سال و ۶ ماهگیــت مبارکـ عشـــقــم

 

 

پیشم نیستی که عکسای 42 ماهگیت رو توی وبت بزارم . این بار هم پوشه ی عکسای 3سال و 6 ماهگیت خالیـــه

از مشهد که برگشتیم تا حالا ندیدمت ، هنوز برنگشتید خونه .اما هر روز تلفنی با هم حرف میزدیم. یا شما زنگ میزدی و با همه صحبت میکردی یا ما زنگ میزدیــم و باهات صحبت میکردیم. 

باباجـــون و مامان جون که خیــــــــلی دلتنگت شدن ، هر شب عکساتو میبینن یا اینکه صداهای ضبط شدتو گوش میدن.دلتنگیای منم که دیــگه قابل گفتن نیــست از بس زیـــــــــــــــــــاده .

امیــرحسیـــن ، زندگیـــم ، دلم واست یه ذره شده عمه  دوست دارم محکم بغلت کنم و یه دل سیـــــر ببوسمت .


کی بزرگ میشی تا درک کنی .....

 



برچسب‌ها: کی بزرگ میشی
نوشته شده در دوشنبه 1392/12/05ساعت 15:30 توسط ღ عمه ی امیرحسین ღ | |



یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1392/11/27ساعت 0:2 توسط ღ عمه ی امیرحسین ღ |


مے خوانے :


" وَ قَد مَنَعتَ الناس أن یَدخُلوا الا باذنِه ... "

و چه شیرین تَر


كه وارد مے شَـوے و مے فـَهـمے


تو یكے از هَمان هایے هَستے كه


اجـ ـآزه ورود پیدا كَرده اے ...


و مَن بــآوَر دارَم كه / یسمَعونَ كَلامے ... 


اذن مے دَهے آقــــــــا ؟


مَن و این دل ِ هوآیے ......


••• خیلی خوشحالم که بعد از 2 سال ، سعادت زیارت امام رضا نصیب من و داداشم ( عمو محمد ) شد •••


دعاگوی همه ی دوستان مخصوصا کوچولوهای عزیز  هستم 


یکشــنبه  92/11/20     ساعـــت 10:15




○ عشقم امیرحسین جونم دلم واست یه ذره میـــشه ○  


نوشته شده در شنبه 1392/11/19ساعت 1:26 توسط ღ عمه ی امیرحسین ღ | |


سلام زندگیم:

3 سال و 5 ماهه شدنت مبارک 



امیرحسین جونم توی این ماهی که گذشت اتفاقای خوب و بد زیاد داشتیم . اتفاقای بدش که مختص خودم بود رو نمیگم . اما خوباش اینه که :


دارم خاله میــــشم عزیزم . روز میلاد پیامبر، عمه کوچیکه خبر داد که فرشته دار شدن. و اگه خدا بخواد قراره یه عضو جدیده دیگه به جمع خانواده ی ما اضافه بشه. ایشاالله عمه به سلامتی این 9 ماه رو بگذرونه و نی نیشو به سلامتی دنیا بیاره.


                                                                


بعد از طی کردن دوره ی درمانت ، دکتر خیلی راضی بود و گفت که چون به موقع داروهاتو مصرف میکردی تقریبا خوب شدی و فقط یکمی سینت خس خس میکنه که اونم با مصرف یک سری داروی جدید خوب میشی .



کار بابارضا رفته آبادان و شما و مامانی بخاطر شغل بابارضا 2 هفته آبادان هستید و دو هفته پیش ما . فعلا این روند ادامه داره تا اینکه کار بابایی اوکی بشه. این دوهفته که نیستی خونه اینقدر سوتو کوره که حد نداره. اما مرتب تلفنی باهامون حرف میزنی و شیرین زبونی می کنی.


آبادان که بودی زنگ زدی خونمون و میخواستی با باباجون صحبت کنی، گوشی رو که به باباجون دادیم بهش گفتی : بابا دوون بیا دونبالم آبادان میحوام بیام اونمون ، أسـتم شد. ( باباجون بیا دنبالم میخوام بیام خونمون خستم شد )


هر وقت زنگ میزدی میخواستی با تک تکمون صحبت کنی . زود به زود هم دلتنگمون میشدی . الهی قربون اون دلت بشم عمه .



بابا رضا واست بسکویت خریده بود اما توماشین جاش گذاشته بود، عمو محمد که از پیش ماشین رد میشه بسکویت رو میبینه و میخورتش. بعد که بابارضا یادش میاد دوتایی میاید دنبال بسکویته میگیردید. بعد که متوجه میشی عمو محمد خوردتش به بابارضا گفتی : بابا لزا بیا ایندا عمو محمد زده تو گوسس ( بابارضا بیا اینجا عمو محمد زده تو گوشش )


پا کامپیوتر بودی و داشتی باب اسفنجی رو نگاه میکردی . بهت گفتم از جلو تلویزیون بیا عقب تر . زود گفتی : تلفیدیون نیست ماتیتوره 



یه شب بخاطر کار بدی که انجام داده بودی ، بابارضا باهات قهر کرده بود. مامانی بهت گفت برو با بابایی آشتی کن، گفتی : نمیلَم آستی تــُنَم ، بایایی هَمـَس قهل میتونه . بزال قهل باسه 


چند شب پیش دستشویی داشتی و راضی نبودی بری بعد که اخم کردم و عصبانی بهت گفتم رفتی دستشویی، اما موقع ج ی ش کردن صدای گریه هات بلند شد و از دستم ناراحت شده بودی . به محض اینکه متوجه شدم اومدم پیشت و قربون صدقت رفتم و از کارم خیلی پشیمون شده بودم. بعد آوردمت پیش خودم و موزیک ویدئو مورد علاقتو نشونت دادم که باهام آشتی کنی . موقع دیدن یهو برگشتی بهم گفتی : عمه تِلا سَــلم داد زدی؟؟؟ اینو که گفتی خیلی ناراحت شدم و ازت معذرت خواهی کردم و بهت توضیح دادم که چرا مجبورت کردم بری دستشویی و اینجوری برخورد کردم.بهت گفتم اگه تو مریض بشی من ناراحت میشم . گفتی : تو نالاحت بِســی ، منم نالاحت میسَــم. 


چند شب بعد : 

باز دستشویی داشتی و به زور و التماس میخواستی بری دستشویی که منم رسیدم و بهت گفتم بدو بدو زود برو ج ی ش کن وبعد رفتم توآشپزخونه که اومدی پشت سرم و با اخم و عصبانیت گفتی:  عمه ندو بولو بولو بولو دیس تُن . بـــِدو عزیزم برو دیس تـُــن .




به عمو محمد میگی : وقتی من لفتم مَدلـــسه ، میدَم آقا اِدازه بـــِلم دیش تـُنم بیام معلم میدِه نه بشین نــَلو.( میگم آقا اجازه برم ... کنم معلم میگه نه بشین نرو ). حالا انگیزت از این حرف چی بود نمیدونم .


یه شب عینک زدی و کروات بستی  و رفتی بالا پیش مامانی و بهش گفتی : أدم أتس بدیــــل ( ازم عکس بگیر ) خز ترین عکس امیرحسین 


از پکیج صد آفرین بیشتر لغات و اشیاء  و از مشاغل هم یه تعدادی رو یاد گرفتی . میدونی کار آتش نشانی ، بنا ،دندانپزشک ، معلم ،راننده و چندتای دیگه چیه و توی کاراشون با چی سرو کار دارن .



خز ترین عکس امیرحسین

الهی قربوووون اون قیافت بشم 



سعی کنیــد انتقام دلـــ شـکستــه ی خودتونو از یـــه دل 


ســـاده بی گناه نگیرین. انصاف نیســـت !



شکلک های محدثه


برچسب‌ها: 3 سال و 5 ماهگی عشق عمه شیرین زبونی
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1392/11/12ساعت 1:39 توسط ღ عمه ی امیرحسین ღ | |

Design By : عاشق بچه تپل