ღ امیرحسین شیرینی زندگی ما ღ

ღ امیرحسین شیرینی زندگی ما ღ

زيرا امروز ميدانم كه لحظه های رفته وخاطره های كوچك،به راحتی فراموش ميشوند

 و نميخواهم كه فردا از شيرينی دنيای كودكی ات بی خبر باشی

چون دوستت دارم ...

و اما روزی اين كتاب بزرگ را به دست خودت ميسپارم ... 


 
آن روز كه صدايت طنين مردانگی دارد، آن روز كه در نگاهت بهار جوانی موج ميزند٬

 تا اين شاخه های اقاقی را از آن پس٬تو بپرورانی.... 

          کسی که لحظه ٬لحظه های زندگیت را هرگز فراموش نخواهد کرد  

 

لینک صوتی (  د د د د )گفتن گل پسری

http://s4.uploadbaz.com/files/1/u7pz0k0z9x06xs/aaa1.mp3

برای دیدن عکس های تولد سالگی امیرحسین

 

به ادامه ی مطلب مراجعه کنید   

 


برچسب‌ها: تولد امیرحسین تولد زنبوری تولد 1 سالگی با تم زنبور
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1390/03/22ساعت 2:46 توسط ღ عمه ی امیرحسین ღ |

 

 

سلام زندگیم 

 

3 سال و 11 ماهگیت مبــارک

 

ماشاالله هرچقدر بگم شیطون شدی کم گفتم . دوس دارم تمام حرکات و حرفات رو ضبط کنم ک واسه همیشه داشته باشم.

 

 چند روز پیش داشتم با عجله از بیرون می اومدم و تو پشت در بودی و من حواسم نبود و در رو پاهات باز شد و پات زخم شد . اینقدر ناراحت شدم که حد نداشت. امیرحسینم منو ببخش عمه

 

توی ایام ماه رمضون ک افطار خونه عمو دعوت بودیم ، بعد از افطار به زن عمو گفتی :شماها همیشه موزاتونو توی یختال پایین میزارید ک بچه ها بخورن؟!!! 

 

با عمو محمد دعوات شد رفتی شکایتشو به مامانت کردی و بهش گفتی : این چه حرفاییه ها این چیه ک عمو محمد میگه 

 

هر وقت چیزی از ما بخوای با مهربونی و قربون صدقه باهامون حرف میزنی .میگی : اَدیـــدم ، اَدیــده دلم ( عزیزم .عزیز دلم ) 

 

 

 

الهی قربون پاهای توپولیت بشم

 

اینجا شیشه ی ماشین پایین بود و داد میزدی الان هوا میبرتمون

 

 

مدتیه واسه عکس گرفتن نمی ایستی و اذیت میکنی منم مجبورم این عکسا رو بزارم

 

 

درحــال کاردستی درست کردن

 

 

 : منو مامان جون و عمو محمد عازم مشهدیــم . نائب الزیاره و دعاگوی همه ی دوستان هستم اگر لایق باشم.

 

 

♥ عشقم دوستت دارم خیلی زیاد ♥

 

نوشته شده در یکشنبه 1393/05/05ساعت 3:15 توسط ღ عمه ی امیرحسین ღ | |

 

 

یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1393/04/24ساعت 16:41 توسط ღ عمه ی امیرحسین ღ |

 

زندگیم ....                    

                  3 سال و 10 ماهگیتــ مبارکــــ

 

چند روز و چند شب بود که از درد دندون خیلی اذیت بودی. شب تا صبح گریه میکردی و درد میکشیدی . بابایی بردت دکتر و بعد از معاینه خانم دکتر گفت که 4 تا از دندونات خراب شدن. خراب شدنشون هم مال گاز معده ی بعد از شیر خوردنت تودوران بچگیته.

 

خانم دکتر گفت اگر همکاری کنی به راحتی دندوناتو درست میکنه ولی اگه همکاری نکنی باید با بیهوشی کارتو انجام بده. جلسه ی اول رو خداروشکر به خوبی پشت سر گذاشتی و جلسه ی دومش هم هفته ی بعد شد.

 

خونه که اومدی به عمه کوچیکه گفتی: وقتی آمپولو زد یه توتولو درد گرفت. بیا ببین ستاره گذاشت تو دهنم! من نتلسیدم

 

ما که شمال بودیم یه روز عصر که بابارضا خواب بود بیدارش کردی و بهش گفتی : دوسیتو بده زنگ بزنم به عمه 

 

چند روز پیش صبح که از خواب پاشدی به مامانی گفتی : مامانی زیرپوشمو بشور شاید فردا رفتم بیرون

 

مدتیه وقتی چیزی از مامانی یا از کسی بخوای اینجوری حرف میزنی : مامانی خودم ، عزیــزم ، عزیز دلم  

 

این روزا همش میگی : اعصاب ندارما!!! اعصابمو خولد کردید !!! عمو محمد منو اذیت میکنه !!! همتون من اذیت میکنید!!! کسی با من اَرف ( حرف ) نزنه اعصاب ندارم میزنمتون 

 

 

 

اون روزی از حمام ک دراومدی موهاتو درست کردی بعد اومدی نشونمون دادی و گفتی : موهام تتلو شدن

 

اون روزی منو مامانی با شما رفتیــم فروشگاه ، توراه چندتا دختر دیدی و با صدای بلند گفتی : دختلا کجا بودیــــد شما  یا پیش فروشگاه چندتا پسر ایستاده بودن واست لبخند زدن تو هم واسشون دست بلند کردی . بعد که از فروشگاه برگشتیم پسرا رو ندیدی گفتی : کجان اون پسلا که با من سلام کردن 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عاشقتم خیلی زیاد 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1393/04/14ساعت 15:30 توسط ღ عمه ی امیرحسین ღ | |

 

یــــــادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1393/03/15ساعت 0:52 توسط ღ عمه ی امیرحسین ღ |

همه ی زندگیـــــــــــــــــــــــــــم ســـــــــــلام

 

                       3 سال و 9 ماهه شدنت مبارکــــ

 

این پست رو قبل از اینکه برم شمال دارم آماده میکنم تا روز ماهگردت این پست آماده باشــه. منو مامان جون و عمه ایی یکشنبه قراره بریم شمــال ان شاالله.

 

وقتی شنیدی میخوایم بریم شمال به مامان بابات گفتی : منم میلم با مامان دووون ، اوندا میخواد بله بیلون تنها نباسه ( منم میرم با مامان جون اونجا میخواد برع بیرون تنها نباشه ) 

 

یه روز مامان و باباتوی اتاق داشتن صحبت می کردن اومدی بهشون گفتی : فودولا بیاین ایندا اَلف بزنید ( فضولا بیاید اینجا حرف بزنید )

 

مهدی پسر خاله امل لباس کاراته اییشو که کوچیک شده بودن بداد بهت .شما هم خیلی خیلی به کاراته علاقه داری ، تمام روز لباسا تنت بود و راضی نبودی عوضشون کنی.

 

یه روز تا بهت گفتم کوچیکی ، گفتی : آقاهه که کَــمـَـمَـق داله بهم دُفــت بیلــون شو. تو توتیــتی نیا داخل .بیلـــون شو . تو بیــا باهام داخل آقاهه لو دعوا تــُن ( آقاهه که کمربند داره( مربیه )  بهم گفت تو کوچیکی نیا داخل بیرون شو. تو بیا داخل اقاهه رو دعوا کن )

 

یه شب مامانی خون دماغ شد ،خیلی ترسیده بودی . داد میزدی که برم پیشش بعد دم در ایستادی داد میزدی مامانی بیا ببینتت  قربون دل مهربونت بشم من

 

یه شب که میخواستی بری بخوابی  یهو رو تخت مامان بابا میپری و مماغت درد میگیره و یکمی کبود میشه . داشتی گریه میکردی ، وقتی ازت عکس گرفتم ژست گرفتی . بهت گفتم مگه دماغت درد نمیکنه اینجوری داری ژست میگیری ، گفتی :  اَتس خودمه تو تیکال دالی . عما تــَلدَم  ( عکس خودمه تو چکار داری ( بچه ی بد )  عمل کردم ) 

 

 ♦

 

 ♦

 

 

 

 

 

الهی قربون همه ی شیرین کاریات بشــم که خیلی شیطون شدی هزارماشاالله

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1393/03/05ساعت 15:30 توسط ღ عمه ی امیرحسین ღ | |


سلام نفســـمـــ عمه


3 سال و 8 مـــاهگیت مبــارکــ



اول از همه اینو بگم تا فراموشم نشــده که  نی نی عمه کوچیــکهــ  دخــتره . به قول خودت دُخــتَل


وقتی عمه میاد خونمون اسباب بازیاتو بهش میدی و میگی : این بــَلا دوخ تــَلِتون بادی تُــنه بعد بدید بـه من

 

خیــلی مهربون حرف میزنی . موقع صدا زدن مامانی بهش میگی : مــامانم.... اَدیـــدَم  ( عزیزم )


اون روزیه چیز دیدی رو زمیــن و برداشتی و گذاشتی توی گوشت بعد بابامهدی تو گوشت رو نگاه میکرد و نگران بود که گوشت آسیب ندیده باشه ، توهم با کمال خونســردی میخندیدی و گفتی: هیتی نیس. دَل اومـــد !!!


تو حیاط بودم پتوتو آوردی که واست بشورم . گفتی : ایـــن دیســـیه بسولــس !!! (ایــن ج ی ش ی ه بشورش )


مامانی میخواست بره خونه خــالــه ، بهت گفت میای باهام ؟بهش گفتی: میلـِـت!! نمیدونم !!! 


صبح داشتی نون سوخاری میخوردی و میگفتی : این مـِــثه دوسیــه عمس ههههه ( مثل گوشی عمست ) 


از بیرون اومده بودم رفتم در یخچال رو باز کنم حواسم نبود پشت در نشستی . موقع باز کردن، در بهت خورد با عصبانیت گفتی : نمیبینی امیــل اوسین نسسته؟؟ نمیبینی ؟نه نمیبینی ؟؟؟  منم حرفی برای گفتن نداشتم 


ایــن روزا از بابا و ماما تقاضای گوشی و تبلت میکنی . چند روز پیش از مغازه موبایل فروشی رد میشدید که چشمت به گوشی و تبلت خورد همونجا هم گریه و جیـــغ راه انداختی که تبلت میخوام . بابامهدی و عمو محمد میــگن ک میزدی به شیــشه ی مغازه و گریه میکردی که تبلت میخوای .





عــاشـقــتـمــ  


نوشته شده در پنجشنبه 1393/01/28ساعت 0:12 توسط ღ عمه ی امیرحسین ღ | |



یادداشت خصوصی 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1393/01/19ساعت 15:31 توسط ღ عمه ی امیرحسین ღ |

سلام عزیزه دل عمه

هم سال نو و هم 3سال و 7 ماهــگــیت مبـــارک


همزمان با 3سال و 7 ماهه شدنت ، اولین دور شدن از مامان و بابایی رو تجربه کردی.


بخاطر تعطیلات و عید چند روزی همه ابادان بودیم. امروز باباجون و مامان جون میخواستن برگردن خونه ، شما هم قبول نکردی برن و همش گریه میکردی و میگفتی : من فـَ اَت باباجونو میحــوام، آبادانو دوس نــدالَم ، آبادان اَیــِه و ... تا اینکه باباجون مجبور شد شما رو هم با خودشون ببرن. از وقتی هم رفتی بابا ناراحت و مامانی همش گریه میکرد .آخه دوری تو واسشون سخته.


یه شب رفتیم منطقه ی ازاد اروند . اونجا یه آقایی بود که یه موتور برقی داشت و بچه ها رو سوار میکرد. شما میخواستی سوار بشی اما از اونجایی که همه ی ما مخالف بودیم و میگفتیم که موتوره بزرگه و تو نمیتونی سوارش بشی. اما حرف فقط حرف خودت بود و با پافشاری و اصرار منو شما رفتیم که سوار بشی. اول اون آقاهه اسمتو پرسید و بهش گفتی : امیـــل اُســـین . بعد که نوبتت شد و سوار شدی و تونستی موتور رو کنترول کنی ( البته با کمک همون آقاهه ) بعد میومدی جلومون تاب میخوردی و میخندیدی. تا حالا اینقدر خوشحال ندیده بودمت. خیلی ذوق کرده بودی . از اینکه تونستی سوار بشی و پا حرفت بودی خیلی خوشم اومد.



اولیــــــــن عکس سال 1393 با لباسی که منو عمو محمد سوغاتی واست از مشهد آوردیم:) چقدر هم بهت میاد عمه جونم ( ماشاالله )



پازل باب اتفندی، عیدی منو عمو محمد واسه بهترین عیدی خدا به ما 


جمعه،1 فروردین تالاب شادگان



نوشته شده در سه شنبه 1393/01/05ساعت 16:14 توسط ღ عمه ی امیرحسین ღ | |


سلام عزیزه دلم، سلام زندگیــم :

سال 92 با همه ی خوبی ها و بدی هاش داره تمام میشه. کاش سال جدید مثل این سال پر از اتفاقای بد نباشه . توی این سال دفعات دوریت از ما خیلی زیاد بود امیرحسین. با اینکه بیشتر روزها پیش ما نبودی ، اما هر روز بیشتر از قبل واسمون عزیز میشدی. اینم رسم بد روزگاره که باید از ما دور باشی.


عمــه جون منو ببخش به خاطر اینکــه ایـــن روزا همش مشغول خونه تکونی بودم نتونستم وبلاگتو آپ کنم. 


مامانی و بابا لباسای عیدتو خریدن و تو هم با ذوق زیـــاد هرکی رو میبینی میگی: من دوماد ســُدَم . لباس دومادی دالـــَم


ایــن روزا خیلی زودرنج شدی ، زود هم عصبانی میــشی و زود هم میگــی : من اودَمو میـتُسـَم از دستتون ( من خودمو میکشم از دستتون )


وقتی کار بد میکنی و ما باهات برخورد میکنیـــم ناراحت میشی و با داد میگی : من با همتــون قــهلم ،  شــوما همتون ســَلـَم داد میدنید.


بعضی روزا حرفای خوب و قشنگ میزنی امـــا بین اون همه حرف ها و حرکات خوب متاسفانه گهگاهی حرکات و حرف های بد هم داری و نمیدونیــم از کجا یاد گرفتی و چرا باز تکرار میکنــــی.


رفته بودیم کتاب فروشی ، تا چشمت به پازل حروف الفبا خورد گفتی: من بوزوگ سـُدم از اینا میحوام 


ایــنم عکسای نازت که انتخاب ژست با خودت بود 




:( اینم از آخرین پست سال 1392. کاش تحویل سال کنارمون بودی امیرحسین. 



سال نو مبـــــــارک نفس عمــه  



بــقـــیـــهـــ هــم ادامــهــ ی مــطــلــبــ



 امیــرحسین جونم قبل از تحویل سال اومدی پیشموووووووون



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1392/12/29ساعت 0:45 توسط ღ عمه ی امیرحسین ღ | |

Design By : عاشق بچه تپل